
خانه ای هست که تو
با تمام آرزو
در درون اش گمی
و تمام هستی
در کناری با عشق به هم آمیخته اما یک دم
آوار فرو می ریزد
ناله ی عاشق را به سر و روی نیاز
خاطره ی خوش هستی را بین که چه زود و عاقبت
پر کشید از لب بام خانه
بوم سبز هستی تو و چه زود
به هم آمیخت با مرگ

... (تازه گی ها
روستای زیبای ذهن ام بوی سابق را نمی دهد
بوی گل های سپید اش ته کشیده ست، گویی
هرگز گلزاری نبوده ست آن جا)
تازه گی ها
روی یک پا راه رفتن را تمرین می کنم
و یک پا را از خسته گی در می کنم
-راست اش توی روستا با دو پا راه رفتن یعنی لگد کوب دو ردیف گل-
من همان آوازهایی را که برای غروب می خواندم
صبح ِ این روزها
زیر تلار کشتزار نجوا می کنم
پای یک قاب بزرگ چوبی ای نشسته
به درون خالی اش می نگرم.
یک فنجان چای را واژگون
یک التماس
یک اطمینان
و چند فکر دیگرم را ترسیم می کنم
روستای من فقط گلزار و کشتزار دارد
یک پا التماس و یک پا اطمینان دارد
و یک قاب ِ خالی
بین گل هایی مغرور
اکنون ...
(پنج شنبه 29/مهر/78)

پسره اهل هیچی نبود جز عاشق شدن! دیگه اونقدر عمر کرده بودم و تجربه داشتم که از چهره ی آدما نیت و قصد و غرضشونو بفهمم. واسه همینم زیاد صورتش سرخ می شد! شاید هم به خاطر نور آفتاب بود! آخه مدام جلو بانک کشیک میداد تا دختره بیاد. بعد هی این پا اون پا می کرد تا بره تو. واسه اینکه زیاد تو بانک بمونه و دختره را بپاد جاشو با نفر پشت سریش عوض می کرد. اما اینم خیلی طول نمی کشید. همون دور و برا یه ساندویچ گاز میزد تا دختره هم که رفته بود واسه ناهار، برگرده پشت صندوق. اون موقع میرفت پشت شیشه بانک و به هوای خوندن اسامی برنده های قرعه کشی، داخل رو نگاه می کرد. بعدش هم که بانک تعطیل می شد زودتر از اینکه دختره بیاد بیرون، می رفت پشت یه درخت تا دختره نبینه صورتش سرخ شده. مثل اینکه زیاد کار و زندگی نداشت که مدام اینطرفا می پلکید. شاید هم تازه دلش می خواست یه کار و یه زندگی داشته باشه. کی می دونه ...
دستت را گرم می فشارم
هر چند ندارم دستی!
سوسه می آید چشم تو با دلم
هوای مرا پس کرده
لای لای تو تنم را فلج کرده ...
برای خواندن باقی داستان، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
آهای هنوز نرفته
طعنه های رفتن ات شوخ است
باز هم از لای پرده های اتاق ات
تنهایی را با فکری دوباره می آمیزی
و یکباره سر از پنجره بیرون
هوا را به فریاد آغشته می کنی که:
" من می روم " !
- من . . .
تلو تلو خوران و آویزان از مستی می گویم
امروز هم
دیروز تکرار شد . . .

یک هیولا بود. ت و ی خ ونه ی ما.
نگاه می کر د.
همی شه از نگاه اون در فرار بودم.
دست شوی ی و توا لت تو حیا ط بودن و ات اق اونم ک نارش . . . منم ت و جام میشا شی دم.
دوس ت داشتم اون نباش ه. اما نمی خو استم بمی ره. هیچو ق ت به مردن ف کر نمی کرد م. چ ون خو دمو می دید م ک ه دارم می میرم. انگار تو آرز وی اون گیر کرد ه ب ودم. آخ ه اون می خواس ت م ن ب می رم . . .
خ ودش گفت که یه شب که ب یای تو حیا ط می گیر م خفه ت می کن م
( برای خواندن بقیه داستان، "ادامه مطلب" را کلیک کنید )
زبان زرگری
من در این پست میخوام نحوه ی سخن گفتن به زبان زرگری را آموزش بدم. البته خودم این زبان را از دو نفر که یکی اهل کردستان و دیگری افغانی بود یاد گرفتم. حدود 5 سالی میشه. اما درباره ی این زبان در سفر نامه ی دکتر "هاینریش بروگش" اومده که زرگر ها طایفه ای بودن که اصل و نصب خودشون را به اسکندر مرتبط میدونستن و این آقای دکتر نوشته بود که این فقط یک ادعای دروغینه. به فارسی من در آوردی حرف میزدن و هیچ ربطی هم به زبان یونانی نداشته !
به هر شکل تعریفی که خودم میتونم بدم از این زبان اینه که خیلی آسون و دارای لحن جالبیه. در حقیقت کسی که بخواد زبان زرگری را بدونه، ابتدا باید زبان فارسی را بلد باشه. اینو میگم چون نشنیدم در کشورهای مجاور به جز افغانستان، جایی زرگری حرف بزنن. پس برای ما فارس ها این بخش قضیه حل شده است. حالا میمونه اضافه کردن حرف " ز" به حروف و سیلابها.
چگونه می توانیم به زبان زرگری صحبت کنیم:
در نیم روز
کنار معشوق نشسته ایم
و جام های شراب را می نوشیم
شب که می آید
ماه شراب احساسات است
مستانه می خوابیم تا سپیده . . .
سپس
عروس روز را سلام داریم
تا نیم روز از راه برسد . . .
هر چه باشی
دل تو را می خواهد
باور نمی کنی ؟
نگاه کن :
" هر چه باشی تو را می خواهم
امضاء: دل "

قسمت آخر داستان ضیافت:
فهمیدم یارو پاک قاطی داره و بر عکس مار تو باغچه، مرده و زنده براش فرقی نداره. حالا دیگه باید میزدم زیر آواز و غزل خداحافظیو میخوندم. ولی یه چیزی به ذهنم رسید. اون تو این عمق از زمین سوار یه تیکه الوار بود. پس حتمن یه مغازه نجاری این دور و برا باید باشه و این غول تشن هم دندوناشو با چوبای اونجا مسواک میکنه. شاید هم تا حالا خود نجار بیچاره هم جای پنیر زنده زنده خورده. اما من نمیخواستم مزه ی عاشقی با دختر تو مترو را با مزه ی درد کشیدن لای دندونای موش عوض کنم. فکری کردم و گفتم:
! but I like pizza cheese
خیره شد بهم و مثل سگی که خودشو لوس میکنه غمزه ای اومد و گفت:
? Oh! Do you have pizza or something
گفتم: .No, but I can make it for you
گفت: . Do it now, I want it
گفتم: . ... No, no. You have to show me a kitchen first. I need some milk & etc
موشه منو انداخت رو کولش و پرید رو الوار یا همون قایقش و برد تا رسیدیم به یه آشپز خونه. نجار بخت برگشته را دیدم که استخوناش ریخته شده بود گوشه ای. اصلن وقت نداشتم فکر کنم اون یه همچین جایی واسه چی زندگی میکرده. پس مجبور بودم از دست آقا موشه خلاص بشم تا به روزگار اون دچار نشم. آب دهنمو قورت دادم و رفتم در یخچال را باز کردم. موشه چشاش 4 تا شد. آخه ظاهرن نمیدونست تو یخچال کلی خوراکی بوده. نگاهی انداختم و متوجه شدم از تاریخ مصرف همه ی جنسا 6-5 سالی میگزره. کمی شیر را که دیگه شیر خشک شده بود با آرد و قارچ های مولتی کپک خمیر کردم و با باروت چند تا گلوله که رو تاقچه پیدا کردم هم زدم (هرچی گشتم پی تفنگ خبری نبود) ، چسب چوب، چند تا مگس مرده از رو شیشه، جوراب خودم، جوز هندی، نفتالین، ریمل زن مرحوم نجار، کهنه بچه و یه دونه سیبیل از آقا موشه که از این بابت خیلی ناراحت شد را با مواد اولیه زدم تو فر و بعد از ده دقیقه وقتی بوی مرگ را از تو فر استشمام کردم در آوردم و یه تیکه دادم به آقا موشه. گمون نکنم چیز بدی هم شده بود چون مثل کانگورو بالا و پایین میپرید و گفت:
! Okay! okay! More more, I want it more
قبل از اینکه تیکه بعدی را بدم تو دهنش، یهو دو متر دهنش ارتفاع پیدا کرد و موشه شد قد یه مینی بوس. دومی را که خورد بازم طلبید و اما اینبار شد مثل یه سگ پا کوتاه و در جا موهاش ریخت. با چهارمی دیگه جونش زد بیرون و افتاد رو زمین. شده بود مثل یه تیکه پیتزای گاز زده که دو تا چشم روش مرتب پلک بزنه. وقتو از دست ندادم و سرمست از این پیروزی و ابتکاری که به خرج داده بودم از خونه نجار زدم بیرون و پریدم رو قایق آقا موشه و رفتم در امتداد رودخونه...
بعد از نیم ساعتی رسیدم به جایی که آب میرفت زیر یک دیواری که ته رودخونه بود و کنارش یه در نیمه باز بود. از قایق اومدم لب راه آب و تا خواستم برم سمت در دیدم یه پسر بچه چاق و کوچولو که همش 3 تا مو رو کلش بود از لای در داشت منو نگاه میکرد. خیلی خوشحال شدم و رفتم طرفش تا ببینم موضوع چیه و اون اینجا چیکار میکنه. راستش خیلی نگران هم شدم که بچه به این کوچولویی را آخه چیکار بهش داشتن که آوردن اینجا. نکنه این هم کار اون دو تا آتیش پاره باشه. در این صورت برای تصاحب دختر تو مترو، یه رقیب نیم وجبی هم دارم. تو این اثنا بود که وقتی دید دارم بهش نزدیک میشم رفت تو و در را بست. کمی مکث کردم و رفتم که درو باز کنم...
نچ! باز نمیشد. بازم زور زدم. این دفعه کمی باز شد اما باز بسته شد. انگاری یه چیزی مثل فنر در را بر میگردوند. کمی تمرکز کردم تا نیروم جمع بشه و با تمام توانم زور زدم. 30-20 سانتی لای در باز شد و من دیدم اون پسر بچه هه پشت دره و داره زور میزنه که باز نشه اکّه هی! این دیگه چه جورش بود. گفتم پسر جون چرا اینجوری میکنی. برو کنار تا من بیام تو وگرنه آقا موشه میاد سراغ جفتمون ها. اما گوشش بدهکار نبود و بیشتر زور زد تا جاییکه احساس کردم دارم بیخودی زور میزنم. دستگیره در را ول کردم و چند قدم عقب رفتم. با تعجب فکر میکردم که چطوری یه بچه اینقدی تا این اندازه زور داره؟ تازه چرا نمیزاره من بیام تو؟ اون اینجا چیکار میکنه؟ پدر و مادرش کجان؟ ناراحتیش از من چیه؟ واسه همین ازش پرسیدم: کوچولو تو اینجا چیکار میکنی؟ برو کنار من بیام تو.
جواب داد: زرشک! من برم کنار که تو بیای تو و خواهرای منو دید بزنی.. آره!؟
من که نفهمیدم منظورش چی بود پرسیدم: خواهرات؟ خواهرات کین؟ من که کاری با کسی ندارم. فهمیدم اینجا مرحله ی عبور از دخترا بوده و خود اونا هم دستی بر آتیش داشتن. اما احتمالن سرشون به جایی گرم بوده و این فسقلی برای خالی نبودن عریضه اینجا کشیک غریبه ها رو میده. احتمالن این یه مرحله ای بوده که غریزه و شهوت آدم باید توش محک میخورده. منم که بی جنبه. پس بهتر که نبودن. گفتم: فقط دارم میرم دنبال کارم و ناچارم از اینجا رد بشم. اینو که گفتم صدای یه شیشکی اومد و گفت: کور خوندی. من تا هر موقعی باشه اینجا میمونم تا تو برگردی اون قبرستونی که بودی. اینجا تا من هستم کسی نمیتونه بیاد اینور در. حالا تو هم وقت من و خودتو نگیر بزن به چاک تا اون روم بالا نیومده!
با اینکه گفتم سه سالش بود ولی زبونش زودتر از خودش دنیا اومده بود. کفرم هم در اومده بود که نمیفهمم چی میگه واسه همین رفتم طرف در و با همه ی انرژی که داشتم درو هل دادم به داخل.. باز نمیشد. برگشتم و با پشتم فشار میدادم. توله جن چه زوری داشت. فقط ده سانت لای در باز شد. عرق از همه جام میزد بیرون. دستامو حایل کردم به چارچوب بین در و دیوار و بازم زور زدم. اونم از کار ننشسته بود و کلی شیرخشک میسوزوند. دیگه تحملم تموم شد و با حالی که لای در و دیوار بودم گفتم: اگه بیام تو، گوشاتو میکشم. جوابم یه شیشکی بود. خواستم خرش کنم گفتم: کوچوللللو ... (چشمام داشت از شره ی عرق میسوخت) بزار بیام تووووو برات اسسسباب بازی میخرما... گفت: "من اسباب بازی دوست ندارم. مگه کوری نمیبینی مرد شدم". گفتم: پس برررررات خورررراکی میخرررم. هرچی که تو بگگگگگی میخخخرم. بررو کنننننار کوچوللللو ...
یهو در باز شد و با کله از عقب خوردم زمین. با درد و کوفتگی زیاد از زمین پاشدم بچه هه رو بگیرم و تا میخورد بزنم. داد زدم: کجایی توله جن! الانه که بگیرمت یه کتک مفصل بهت بزنم. یه کتک مفصل میفهمی بچه... آهای ... کجایی بچه ی سمج ...
نه! منظورم اینه که بچه ای نبود. اما یه ماشین اونجا کمی جلوتر از خودم پارک بود. با این همه اتفاقات عجیب که برام افتاده بود نباید با دیدن یه ماشین تعجب میکردم اما باورش تو این عمق زمین کمی سخت بود. پسر بچه را از یاد بردم و نزدیک ماشین شدم. سویچ هم روش بود...
امشب میام به دیدار پیشواز تو فرودگاه
امشب امشب دل من بیتاب و بی قراره
تیک تیک تیک تیک لحظه ها از دور تورو میاره
خیلی حال کردم. ماشینه حتمن مال دو تا دخترا بود که رو صندلی و اینور اونورش پر از موهاشون بود. خیلی باحال بودن که آهنگ روز گوش میکردن. کاش اونا هم تو ماشین پیشم بودن از همین تونل میرفتیم شمال. جاده های زیر زمینی حال خیلی زیادی دارن. اینو میشه وقتی میوفتی توی تونل با اون مقایسه کنی. مخصوصا اگه ماشینتم جلو بندیش میزون باشه و بزنی بری کوه و کمر از دل کوها و تونلها رد بشی بری یه جای دور... آ آ آ آ آ آ ی حواست کجاست!!! یدفه یه ماشین با سرعت بالا پیچید جلوم و کم مونده بود سپر جلو را ببره... نفهمیدم کی توش نشسته چون نتونستم رانندش رو ببینم. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و بیفتم جلوش تا ببینم کی بود که واسه رفتن انقد عجله داشت. اگه این مسابقه ای باشه واسه رسیدن به پادشاه حنا و طلا اینا که نامردیه با این همه بدبختی که کشیدم حالا عقب بیفتم. داشتم با دنده 2 میرفتم.دادم 3 و پامو رو گاز فشار دادم. ماشین جلویی هم اینکارو کرد. اما با سرعت بیشتری. زود دندرو عوض کردم و دادم چاهار... پنج... داشتم بهش میرسیدم اما میخواست با چپ و راس کردن ماشینش جلوی عبورمو بگیره... یهو ترمز کرد و فرمون رو چرخوند. تا جاییکه فرمون چرخید منم ماشینو چرخوندم و در عین حال دستی را کشیدم. هر کدوم از ماشینا دو سه دور خوردن تا به طور اتفاقی کنار هم وایسادن. تو ماشینو نگاه کردم. خودش بود. همون توله جن... گازشو گرفت. داد زدم وایسا کاریت ندارم و منم باز پدال را فشار دادم. نزدیک صدو شصت تا میرفتیم اما مثل اینکه اون جونور خیال بازیش گرفته بود. تو این اثنا یه صدایی هم پخش شد. انگار ماشینش ماشین پلیس بود و با بلند گو اخطار میداد که "اتومبیل قرمز بزن بغل". ولی دیدم اون همینطور داره میره و بلند گویی هم نصب نشده. صدا مدام این جمله رو تکرار میکرد و من از آیینه دیدم یه ماشین بی سرنشین دیگه هم در تعقیب ماست. خوب که نگاه کردم داشتم شاخ در میاوردم. یه توله جن دیگه دنبالم بود. گفتم اگه ترمز کنم اون با مخ میره تو شیشه و میرم دنبال این یکی اما هنوز فکرم را عملی نکرده بودم که دو طرف ماشینم دو تا دیگه از همون توله جنها با ماشیناشون سبز شدن. تازه اینا تنها هم نبودن و هرکدوم یه نقشه خون کنارشون بود. داشتم از تعجب دیوونه میشدم ولی بهترین راه هم، همون دیوونگی بود و بیشتر از قبل گاز دادم. حالا دیگه دور تا دورم پر ماشین و تو هر ماشین یه توله جن بود اما توله جن اصلی هنوز یکه تاز بود و جلوم راه میرفت. سعی کردم با یه معکوس کشیدن شتاب ماشین را بالا ببرم. عمل کرد. رسیدم به توله جن اولی و داد زدم: شما چی از من میخواید؟
اونم خیلی کوچولو کوچولو و تند خندید و گفت: ماشینمونو ... بعد همه ی اون جمعیت خندیدن و صداشون از بلندگو ها پخش میشد. دیگه مخم نمیکشید. شیشه را بالا دادم و صدای سی دی را زیاد کردم تا صدای اونا رو نشنوم... اما آهنگ هم تغییر کرده بود و میگفت: اتومبیل قرمز بزن کنار. انگار آب یخ فرستادن زیر یقه م. هر کاری کردم نتونستم صدای ضبطو کم کنم. ماشین هم سرعتش زیاد شده بود و شاید نزدیک 260 تا میرفت. عقربه ها همینجوری میچرخیدن و تونل هم متعاقب اون مارپیچی شد. سرو صدای ماشینا داخل تونل به صدای پخش ماشین اضافه شده بود و من فکر میکردم اگه بزنم بغل با این همه بچه که زور یکیشون هم از من بیشتر بود چی میشد؟ با این همه بچه که معلوم نبود به چه جهت اینجان و جالب که همشون گواهینامه دارن. باز تو این خزعبلات بودم که یهو از دور متوجه شدم که مسیر به انتهاش داره میرسه و چیزی جز دیوار مقابلمون نیست. برگشتم و دیدم ماشینای عقبی سرعت بیشتری گرفته بودن. سعی کردم بهشون بفهمونم که راه بسته است و دیگه ادامه ندن. خودم هم پامو تا جاییکه میشد رو ترمز فشار دادم اما خبری از ایستادن نبود. دیوار و ماشین مدام نزدیک هم میشدن و من تو صندلی فرو رفتم. داشتم فکر میکردم که اینجا رو چیکار کنم که سالم برم مرحله ی بعد که ناگهان از تو دیوار یه در باز شد و ماشین خودش وایساد و من از تو شیشه پرتاب شدم به مرحله ی بعد!
نمیتونم بگم چقدر طول کشید تا به هوش اومدم. چشمامو که باز کردم آفتاب مستقیم بهم میزد زد و سریع برگشتم دمر افتادم. وقتی ایستادم دیدم تو یه صحرا افتادم. تو یه صحرا که بالاش همون سقف کزاییه ولی خصوصیات زمینش با دشت لوت مو نمیزد. همون شن های روون و جای پای حشرات و رد بدن خزندگان روی زمین. چاره ای نبود. باید به یه سمتی میرفتم. جلوتر رسیدم به یه تابلو که با یه فلش روش نوشته بود: ناکجا آباد!
عالی شد. پس حتمن اون یه جایی هست چون اینجایی که بودم را حتی نمیدونستم اسمش چیه و اصلن آدرسش کجاست. اما این جای جدید دارای یک آدرس! و یک اسم بود. وقتی تو گرمای بیابون سه ساعت تموم پیاده روی کنی و به جایی نرسی باید بدونی که همون: ناکجا آباده. اما بعد از این همه راه پیمایی به یه تابلو دیگه رسیدم که روش نوشته بود: ضیافت.
ترسیدم که نکنه راهو اشتباهی اومده باشم و برگشتم به کاباره ی اون هفتیر کشای رقاص و باز باید تو ضیافت اونا شرکت کنم. زیاد طول نکشید که بفهمم این یه جای جدیده چون یه خرابه از دور پیدا شد. همینطور که داشتم میرفتم و به خرابه نزدیک میشدم یادم افتاد که این ضیافت هایی که اینجا تجربه کردم چقدر فرق داره با ضیافتی که از افلاطون خوندم. آره، اون اسم یه کتاب از افلاطونه به نام ضیافت که درباره ی عشق نوشته شده. چه خوب بود اگه نویسنده ی کتاب این محیط هایی که من برای رسیدن به عشقم تجربه میکردمو طی میکرد تا کمی از معنای خواستن واقعی میفهمید و رو یه مبل نمینشست و تا آخر شب کتاب مینوشت. حالا دیگه من خودم کلی با این مقوله ی عشق و خواستن و طلب کردن دست و پنجه نرم کرده بودم و حرفهای افلاطون و امثال اون را باید میزاشتم به حساب یک زندگی آروم و بی درد سر و توام با عشق. اونم یه عشق کوچولو و خوشگلو بی درد سر... تشنگی کلافه و کم طاقتم کرده بود. دیوارای خرابه حالا بزرگتر به نظر میرسید و چند تایی هم ساختمون قدیمی ولی دیوار ریخته توشون پیدا شد. امیدی پیدا کردم که شاید کمی آب اون دور و بر ها باشه. رسیدم به جایی که شبیه میدون اما با صندلی های دور تا دورش بود. از قیافه ی اون شهر خرابه پیدا بود که باید یه جایی طرفای یونان باشه. اما با قدمتی مال چند هزار سال پیش. باورم نمیشد که از تهران تا یونان رو اومده باشم. با دیدن یه پیر مرد کنار یه تخته سیاه سنگی دیگه مطمئن شدم کجام و اون پیر مرد کیه...
سلام پدر جان. یه در اینطرفا ندیدی!؟ ضمنن اگه یه نوشابه خنک هم بدی به من که تشنگیم رفع بشه که شرمنده کردی. –اما هیچ جوابی نداد- گفتم: پدر جان،... اف... افلاطون... استاد...
برگشت یه نگاهی بهم کرد و گفت: نوشابه چیه میخوری همش ضرره؟ اما اگه آب خواستی بیا اینم آب. کمی آب خوردم و گفتم: ممنونم استاد. خیلی لطف کردی. اما نگفتی در کدوم طرفه؟
گفت: درب جاییست که دیوار باشد. و دیوار جاییست که چیزی ارزشمند را در خود نهفته است. و ارزش بر باور های ساخته ی خودمان معنا میابد و گرامی میشود. آنچه که لایق گرامیداشت ما باشد باید از ذات خود گوهری داشته باشد که در ماهیت انسان بدو نیازمندی حس شود. سرشت انسان هم از جمله رازهای آدمیست و هر آدمی رازی دارد که برایش ارزشمند است. و آن ارزش در مغز او پاسبانی میشود. کاسه ی سر تو همچون دیواری آن را در خود مصون میدارد که نه نگاهی بر آن افتد و نه خطری بر آن چیره شود. لیکن دروازه هایی برای آن هست که دهان و کردار تو باشد که راز تو را فاش میکند. حال اگر..
پریدم وسط حرفش و گفتم: ببینید استاد، راستش من کمی عجله دارم و باید برم. حرفاتونو میام سر وقت گوش میدم البته وقتی که راجع به نوشابه صحبت کردی راحت منظورتو فهمیدم اما حالا یه کلمه هم از حرفاتو نمیفهمم. منظور شما چیه، راستش من نمیدونم. اما اگه جوابمو بدی بیشتر لطف کردی و بگی یه در اینطرفا ندیدی؟
گفت: درب را دیده ام اما گوهر را بزرگتر از ارزش راز تو میبینم. گویی تو با رازی حقیر به دنبال گشایش دری بزرگ میگردی و این از تو میسر نیست. میدانم که راه گرانی را پیموده ای تا به ارزش راز دلت و گوهر آن دست بیازی اما بدان که آن گوهر بسی...
همینجور یه ریز داشت حرف میزد. رفتم رو یه صندلی سنگی نشستم و آرزو کردم کاشکی جای این صحرا و این بابا یه هیولایی چیزی بود که باهاش میجنگیدم و میرفتم تا برسم به رییس بزرگ. اونوقت که اونو شکست دادم در آخر باز میشه و منم به عشقم میرسم و میشم شاه سرزمین پریا. آخیییییی.... اما این خوان فلسفی را دیگه کم داشتم. شاید هم قراره حالا که فقط یه خوان دیگه مونده به عشقم برسم باید به ارزش عشقم پی میبردم. آیا باید چیزی میگفتم که اون میخواست تا یه در باز بشه یا نکنه خودش هم یه هیولا باشه و یهو قورتم بده. این فکر کمی ترسوندتم و رفتم دو سه تا صندلی اونطرفتر نشستم. اون هم داشت به خیالش منو نصیحت میکرد و از ارزش و راز و عشق و گوهر و این جور چیزا که در نهاد آدم بود حرف میزد. نمیدونم چی شد که جو گیر شدم و یاد یه رباعی از خیام افتادم و زمزمه کردم:
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
اینو که گفتم برگشت نگاهی کردو گفت: تو بیا اینجا. گفتم: با منی؟ بگو از همینجام میشنوم.
گفت: عشق دریست که به دولت میرساند و از دولت میکشاند. تو اگر میخواهی به دولت برسی باید در را به سمتی باز کنی که خوشبختی در پس آن است. واگر به پاشنه ی دیگر بگردانی، خواسته یا ناخواسته از آن چه بودی هم به زیر کشانده میشوی و در ورطه ی نابودی خواهی افتاد.
گفتم: بابا افلاطون میشه بگی در کجاست تا یه امتحانکی بکنم؟
گفت: درب از ذهن باز میشود و باید ابتدا از آن به دنیا و آنچه در آن است نگاه کنی. و برانداز کنی که برای خودت یه اسم بزاری.
دوباره داشت لهجش خودمونی میشد. گفتم: این بکی رو همینجوری که داشتی میومدی توضیح بده لطفن.
ادامه داد: توضیح من برای تو، تجربه ی من برای توست. تو هم باید از تجربه ی من استفاده کنی و هم یک تجربه را به اون اضافه کنی تا سیر پیشرفت را در یک امر ذهنی بسنجی.
گفتم: قرار نشد سخت ترش کنی ها
گفت: ببین، عشق یک امر ذهنیه. مثل همون چیزی که برای تو شکل گرفت و برای رسیدن به امر ذهنی که خودت واسه خودت ساختی، تا اینجا پیش اومدی
- ها... آره آره...
ادامه داد: خوبه که برای امر ذهنی خودت یک اسم گزاشتی: هدف. برای رسیدن به هدف یا همون عشق، پیشنهاد دو تا آدم ساده (منظورش اون دو تا دخترا بود) پذیرفتی ولی در حقیقت این پیشنهاد آنها نبود. پیشنهادی بود که هدف برای تو تعریف میکرد و ارزش اون برای تو به صورت یک پیشنهاد در ذهنت تداعی شد.
یهو دیدم اون قسمت از شلوارم که موقع 4 تا یکی کردن تو پله های مترو جر خورده بود خیلی ضایع پیداست. پا شدم تکیه دادم به یه ستون قدیمی که اونجا بود. اما ناگهان چراغها خاموش شد و دوباره همه چیز با چراغای قرمز، سرخ به نظر میرسید. دوباره که چراغ ها رو زدم از افلاطون خبری نبود و من هرچی صداش زدم که قهر نکن بیا بقیه حرفتو بزن نیومد که نیومد. داشتم دوباره با خودم و اون مصیبتها که سرم اومد و رسیدنم به این مرحله کلنجار میرفتم که دیدم تخته سیاه سنگی شبیه یک در شده. جلو رفتم و دستم را گزاشتم رو دستگیره ...
در همون حال بودم که دستی نشست رو شونه م و صدایی از پشت گفت: ببین پسرم، تو از موجودات عجیبی که بر سر راه خودت دیدی تونستی با اندیشه خودت یا نابسامانی اون موجودات عبور کنی. اما حالا که میخوای از این در رد بشی یادت باشه که خوان هفتم چیزی جز همون باقی زندگی به همراه عشق نیست. و چیزی سهمگین تر از عشق برای بشر نیست. و چیزی گوارا تر از عشق برای او نیست. اگر بخواهی که باز مثل لحظه ی اولی که پله های مترو را طی میکردی و بیخیال از گنجایش خودت به عشق می اندیشیدی عمل کنی، بدون که باز جر میخوری. اما اگر بتوانی خودت را در یک امر ذهنی درست مجسم کنی و دارای جایگاهی شوی، بدان که ارزش تو هم در هدف و به اندازه ی هدف رشد پیدا میکنه.
میدونستم که چیزی دستگیرم نمیشه و این افلاطون هم دست بردار نیست. اما یه چیزی میگفت واسه رفتن از این مرحله نباید از شیوه های قبلی استفاده کنم و زود بزنم به چاک واسه همین گفتم من مراحل قبلی را با موفقیت گزروندم. واسه همین 20 سال هم که طول بکشه باید بشینم و از فلسفه ی ضیافت عشق چیزی نصیبم کنم. باید میفهمیدم که هدف عشقه و عشق ارزشمند. ارزش در حصار برابری های ذهنی و نابرابری های ذهنی از داشته ها و دانش ما تعریفهای متفاوتی پیدا میکنه اما در حقیقت این خود ماییم که دچار تغییر میشیم. باید میفهمیدم که گاهی ارزش کار و فکر ما از خود هدف هم بالاتره. و باید برای خوان بعدی که مواجهه شدن با خود عشق و زندگی با اونه آماده تر میشدم. حتا اگه بیست سال هم طول میکشید من پایه ش بودم. برگشتم و به افلاطون نگاه کردم. هر دوتامون از یه چیزی راضی بودیم که لبخند زدیم...
**
بیست سال گزشت و من وقتی برای ادای احساسات افلاطون را در آغوش کشیدم تقریبن یه مرد 50 ساله بودم. درب آخر که باز شد تونستم نور را از بالای پله هایی ببینم که تقریبن یه 300 تایی میشد. دلخور بودم که چرا تو این همه سال یه آسانسور نصب نشده بود و افلاطون کلی از این بابت شرمنده شد. اومدم بالا و خودم رو توی مترو دیدم. خیلی تغییر کرده بود. نشستم یه گوشه ای و داشتم به آدما نگاه میکردم. خیلی حال عجیبی بود. تصور اینکه بیست سال از اجتماع آدما دور باشی خیلی توصیف کردنش راحت نیست. اما میتونم بگم که زیاد به این موضوع توجه نکردم و در واقع داشتم تو جمعیت به دنبال یه نگاه آشنا میگشتم. همینطور که قطار ها میومدن و پر و خالی میشدن یکدفعه دیدم یکنفر به دیوار تکیه داده و اونم اطراف خودشو نگاه میکنه. رفتم جلو و گفتم:
خانوم. ببخشید که مزاحم میشم. اما باید بگم که به این دیوارها و ستونها تکیه ندید چون ممکنه با هر کلیدی که بهشون هست چراغی روشن و خاموش بشه و زندگیتونو عوض کنه! وقتی روشو به من کرد فهمیدم باید اختلاف سنی کمی داشته باشیم و چقدر آشنا به نظر میومد. با حالتی خاص گفت: بیست ساله که دارم این چراغ ها رو تو زندگیم خاموش و روشن میکنم تا تجربیات عجیبی که داشتم رو با یکنفر که به اونا آشناست پیدا کنم. کاشکی شما میتونستید به من کمک کنید تا کسی که بیست سال پیش وقتی دیر کرد و رفتم دنبالش را پیدا کنم. اما برای من بیست ساله که رسیدن به اون طول کشیده و الان هم تنها امیدم به این سالن مترو و خاطرات اونه....
وقتی آخرین قطار مترو داشت ایستگاه رو ترک میکرد، من و اون دختر، تنها مسافرایی بودیم که سوار شدیم تا هر چه زود تر به خونه ای برسیم که قرار بود ضیافت عشق رو توش برپا کنیم. توی راه بهش گفتم:
وقتی برسیم خونه اولین لحظه ای که تنها شدیم تو میخوای چیکار کنی؟
رو کرد به من و با حالت سرزنش کننده ای گفت: چی خیال کردی؟ اول باید بگی این بیست سال رو با شلوار پاره و این موهای طلایی و حنایی که رو لباساته کجا بودی...
